مهرادمنمهرادمن، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

تاج سرم

يه برف حسابي

           عصري بود كه طبق معمول رفتم خونه ي عزيز . تو حياطشون آدم برفي درست كرده بودن اما ماماني نبرده بودت تو حياط چون مي ترسيد سرما بخوري وبابايي غر بزنه اما من سماجت كردم ولباس گرم تنت كردم وبا عكاس خانم كه خاله سعيده تون باشه يواشكي كه باباجونت از خواب بيدار نشه برديمت و اين عكسا رو انداخت.اما بعدش كه نازنين غر زدناش شروع شده بود كنار تختي كه بابات خوابيده بود بلند بلند مي گفت بگم مهرادي رو بردين تو برفا مثلا تهديدمون مي كرد من كه ترسي نداشتم چون اگه بيدار هم مي بود كاري كه مي خواستم انجام بدم انجام مي دادم .البته باباجونت هم خوابش سنگين تر از اين حرفاست    البته اين رو...
16 بهمن 1392

بيمارشده گل پسرم

آرزویمان این است دلت خوش باشد نرود لحظه ای از صورت ماهت لبخند نشود غصه دمی نزدیکت لحظه هایت همه زیبا باشد از خدا می خواهیم که تو را سالم و خوشبخت بدارد همه عمر و نباشی دلتنگ     از ديروز مهرادي تب كرده  ،بهانه گير شده ،بي حاله . قريونت برم خاله كه اينطور نبينمت كي طاقت داره مظلوميتت رو ببينه  نفس خاله ديگه نمي خنده  ديگه با هر حركتي ذوق نمي كنه  ديگه چشاش رو نمي چرخونه ،ديگه كسي از در مي ياد بالا پايين نمي پره ،ديگه آقاجونش از در مي يان ذوق نمي كنه ديگه با قايم باشك خاله سعيدش بلند بلند نمي خنده ديگه رقص نازنين براش ه...
1 بهمن 1392

مهرادي مهد كودكي شد

ديروز ماماني شما رو برد مهد يه مهدي كه هم به خونه ي عزيز نزديك باشه هم به اداره ي خودش.ثبت نام رو چند وقته انجام داده ولي رفتن عزيز خاله از ديروز شروع شد. ماماني مي گفت وقتي شما رو برده فقط شكلكاي در وديوار رو نگاه مي كرده واينقدر ذوق كرده بودي كه مربي رو محكم گرفته بودي دوست داشتي باهاش دور بزني وهمه جا رو ببيني .وخيلي راحت از مامانت جدا شدي.اون روز ماماني اداره نداشت آخه پنجشنبه ها اداره نمي رن اما چون مي خواست ازت خاطر جمع باشه شما رو برا 3-4ساعت مهد گذاشته بود كه خودت هم خسته نشي اما برگشت كه اومده بود دنبالت چون ني ني هاي كلاستون نبودن ظاهرا بي تابي مي كردي ومجبور بودن كلاساي ديگه دورت بدن كه آروم بشي . اميدوارم اولين گامت به اجت...
27 دی 1392

ماماني به اداره برگشت92/9/1

يادم رفته بود بنويسم يعني راستش تنبليم مي شد كه بگم آخه  اين اتفاق فرقي در اوضاع واحوالت نداشت اما انگار حالا مجبور مي شم كه بگم .ماماني مرخصي شش ماش تا آخر آذر بود يعني از اول دي بايد برمي گشت سركار از طرفي هم ادارش پيغام فرستاده بودن كه بر گرده .باوجودي كه هنوز شش ماش تموم نشده بود(تعجب نكن خاله اين رسم همه ي اداراته اين شش ماه رو هم با منت به آدم مرخصي مي دن )اما چون مامان جون دي ماه امتحاناي دانشگاش بود( قابل توجه مهرادي عزيز اگه خدا بخاد اين ترم درس ماماني تموم مي شه)  با رئيس محترم به توافق رسيدن كه به جاي اينكه ديماه رو كه شروع دوره بعد از شش ماهشه از آذر بياد سركار اما از ساعت 8تا 12 ودي هم به همين صورت كه هم به دل اونا بشه...
26 دی 1392

6ماهگيت مبارك

                        وزن اين ماه : 8/500 (يعني 800گرم افزايش) قد : 67/5 (يعني 2سانت افزايش) اين آمار رو هر ماه بلافاصله بعد از كنترل ماماني برام اس مي كنه ومن بلافاصله ثبت مي كنم .   ...
22 دی 1392

بدون شرح

از تو لپ لپ جايزه در مي آومد اما از تو كيف نه .اون هم اينطور جايزه اي اين هم يه نوع بازي دختر خاله وپسر خاله يه ديگه (البته اين عكس 4ماهگي مهرادي ييه) ...
4 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تاج سرم می باشد