يه برف حسابي



عصري بود كه طبق معمول رفتم خونه ي عزيز . تو حياطشون آدم برفي درست كرده بودن اما ماماني نبرده بودت تو حياط چون مي ترسيد سرما بخوري وبابايي غر بزنه اما من سماجت كردم ولباس گرم تنت كردم وبا عكاس خانم كه خاله سعيده تون باشه يواشكي كه باباجونت از خواب بيدار نشه برديمت و اين عكسا رو انداخت.اما بعدش كه نازنين غر زدناش شروع شده بود كنار تختي كه بابات خوابيده بود بلند بلند مي گفت بگم مهرادي رو بردين تو برفا مثلا تهديدمون مي كرد من كه ترسي نداشتم چون اگه بيدار هم مي بود كاري كه مي خواستم انجام بدم انجام مي دادم .البته باباجونت هم خوابش سنگين تر از اين حرفاست
البته اين روهم بگم كه مريض هم نشدي نفس خاله
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


يه برف حسابي
