ماماني به اداره برگشت92/9/1
يادم رفته بود بنويسم يعني راستش تنبليم مي شد كه بگم آخه اين اتفاق فرقي در اوضاع واحوالت نداشت اما انگار حالا مجبور مي شم كه بگم .ماماني مرخصي شش ماش تا آخر آذر بود يعني از اول دي بايد برمي گشت سركار از طرفي هم ادارش پيغام فرستاده بودن كه بر گرده .باوجودي كه هنوز شش ماش تموم نشده بود(تعجب نكن خاله اين رسم همه ي اداراته اين شش ماه رو هم با منت به آدم مرخصي مي دن )اما چون مامان جون دي ماه امتحاناي دانشگاش بود( قابل توجه مهرادي عزيز اگه خدا بخاد اين ترم درس ماماني تموم مي شه) با رئيس محترم به توافق رسيدن كه به جاي اينكه ديماه رو كه شروع دوره بعد از شش ماهشه از آذر بياد سركار اما از ساعت 8تا 12 ودي هم به همين صورت كه هم به دل اونا بشه وهم از مرخصي خودش كم نشه اينطوري خيلي خوب بود دستشون درد نكنه .اين 2ماه رو عزيزجون زحمتت نگهداريت رو كشيدن البته ناگفته نمونه مثلا بابا جونت مي خواست شيفتاي كاريش رو طوري برداره كه صبح بتونه خونه باشه وازت نگهداري كنه اما كار عزيز رو سخت تر مي كرد آخه بايد عزيز به جاي يه نفر دو نفر رو نگه مي داشتن مگه مي شه تو خونه شون باشي وكاري بهت نداشته باشن يه چند روزي هم خونه ي خودتون بابابات تنها بودي .همه مي گن بچه ها اوج محبت كه همون اذيتشونه به مادراشون تقديم مي كنن اما تو گل خاله علاوه به ماماني به عزيز هم نثار مي كردي اما تمام بازيگوشيت رو وقتي نشون مي دادي كه با بابات بودي اين هم از شانس بابا جونته خدا شانس بده


ماماني به اداره برگشت92/9/1
