ختنه
ديروز ساعت5/5من وعزيزجون وخاله سعيده به همراه مامان وبابات رفتيم مطب دكتر حبيبي برا ختنه . ماماني خييييييييلي خييييييلي استرس
داشت من هم به خاطر اينكه بترسه و گريه نكنه با وجودي كه تو دلم آشوب
بود باهاش دعوا كردم وگفتم ناشكري نكن خدايي نكرده انگار مي خوان چه كار كنن خودت با دست خودت آودريش جايي كه بالاخره بايد مي آوردي.ساعت 6نوبت داشت اما ساعت 15/6بود كه نفس رو بردن تو اتاق .بابايي با عزيز تو اتاق رفتن .اول كه دكتر آمپول بي حسي
رو زده يه كوچولو گريه
كردي اما طي كار كار برا خودت اقو اقو مي كردي
وخيلي هم پسر خوبي بودي مدرك هم داريم بابايي از تمام لحظات فيلم گرفته امامن كه دل نگاه كردنش رو ندارم نمي خوام هم ببينم .ساعت 30/6بود كه يه دفه ديديم خاله سعيده جلوي در بوده بچه رو زود گرفته بود وآورد .شوكه شده بوديم ديديم مهرادجونم تو كريرش آروم داره دوروبر رو نگاه مي كنه اصلا انتظارش رو نداشتيم اينقدر آروم باشه الهي شكر هم خودت خوبي هم مامانت خيالش راحت شد .اما همه منتظر
بوديم شب بدي درانتظارت باشه بابايي شب كشيك بود وشما خونه ي عزيز بايد مي رفتين بعد ازبردنت به خونه ي عزيز نازنين گير داده بود چرا اينطوري شدي ماهم دليلش رو گفتيم ازبس بغلش كرديم وخاله هم خوب نشستدش دكتر مجبور شدعمل كنه گفته ديكه هم نبايد زياد بغلش كنيم.ديشب عزيزكلي بزن وبكوب كردن چون ماماني حوصله نداشت جشن نگرفتيم فقط خودمون بوديم .راستي اگر از آفاجون چيزي نگفتم چون تو راه برگشت ازمشهد بودن وباباي نازنين هم عصر كار بود بعد به جمعمون اضافه شد.چند دقيقه پيش كه به ماماني زنگ زدم احوالت روبپرسم گفت ديشب اصلا اذيت نكردي
وپسر خوبي بودي روز سوم هم دكتر گفته بايد حموم كني الهي شكر همه چيز به خوبي تموم شد

راستي اين رو نگفتم ماشاالله چقدر بابات صبور بود استرس كه نداشت هيچ مدام مامانت رو مسخره مي كرد. مي گن پدرا دل سنگينن اما اينطوريش هم نديده بودم خوش به حالشون


ختنه
