پسرخوب
ديشب باباجون ومامان جون وخانواده عزيز عروسي دعوت بودن نازنين هم قراربود باهاشون بره
عروسي .عمويي هم شب قراربود بره جايي ،اون وقت من تنهاي تنهامي شدم .ازماماني خواستم
توروبذاره كه هم من تنها نباشم هم به شما سخت نگذره هم خودش اذيت نشه.خلاصه شما موندي
وقرارشد اگر اذيت كردي شما روببرم تحويل بدم اما نفس خاله اينقدر پسر خوبي بود اذيت كه نكرد هيچ
اصلا تاساعت 12شب بيدارهم نشد فقط يه دفه شير مي خواست كه شيشه رو گذاشتم
دهنش.ماماني كه تورو گذاشت گفت ببين من با اين چه كار مي كنم
،اما شما يه فرشته بودي
نفسم


اين هم نفس خاله چقدرراحت خوابيدي قربونت برم



مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


پسرخوب
