ختنه
ديروز ساعت5/5من وعزيزجون وخاله سعيده به همراه مامان وبابات رفتيم مطب دكتر حبيبي برا ختنه . ماماني خييييييييلي خييييييلي استرس داشت من هم به خاطر اينكه بترسه و گريه نكنه با وجودي كه تو دلم آشوب بود باهاش دعوا كردم وگفتم ناشكري نكن خدايي نكرده انگار مي خوان چه كار كنن خودت با دست خودت آودريش جايي كه بالاخره بايد مي آوردي.ساعت 6نوبت داشت اما ساعت 15/6بود كه نفس رو بردن تو اتاق .بابايي با عزيز تو اتاق رفتن .اول كه دكتر آمپول بي حسي رو زده يه كوچولو گريه كردي اما طي كار كار برا خودت اقو اقو مي كردي وخيلي هم پسر خوبي بودي مدرك هم داريم بابايي از تمام لحظات فيلم گرفته امامن كه دل نگاه كردنش رو ندارم نمي...




